چه کنم که دیگر عاشقت نیستم تا عاشق وار،واژه های پر احساسم را به سپیدی کاغذ بسپارم.زیرا احساس میکنم که زیباترین باغها هم ترکیبی از سبزها و قرمزها هستند.افسوس که دیگر ستاره ها غزل نمی گویند و نقاطی بیش نیستند.افسوس که سیاهی شب هم،دیگر چشمانت را به یادم نمی آورد و مهتاب خانه ی من به چهره ات حسودی نمیکند،پروانه ها بدون صدای تو نیز می رقصند و یاسها هم بدون حضور تو معطرند.دیگر شعری برای قاصدکها ندارم و رسم پیام آوریشان در ذهن من،افسانه ای بیش نیست.ای کاش می توانستم راحت بگویم که دوستت ندارم.کوله باراحساست را از قلبم بردار و برای همیشه برو

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 14:54  توسط سحر افشار
|
یه جایی یه جمله ای خوندم از کسی که اسمو گفته اش دقیقا خاطرم نیست،ولی این یادمه که گفته بود...وقتی عاشق شدی بدون که این عشق از کجا اومده؛
از قلبت یا مغزت.اگه از قلبت سرچشمه گرفته باشه احساس درستی نیست چون عشق باید از مغز آدم سرچشمه بگیره تا حسی عاقلانه و مثبت باشه.
حالا که فکر میکنم میبینم احساس من از قلبم سرچشمه گرفته اما من نمیدونم چه طوری باید عاقلانه عشق بورزم....
من خراب شدم تو این عشق...من شکست خوردم تو این عشق...فریب ظاهر آدمارو خوردم،این عشق نبود؛یه خیال خام بود،خیالات یک ذهن خسته.
لیلی به مجنون
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 14:50  توسط سحر افشار
|
راستی دوستای خوبم بیاد باهم واسه دوستم دعا کنیم که به عشقش برسه.....یه دنیا ممنون

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 23:59  توسط سحر افشار
|
از آنچه باخته ام خودم را ساخته ام تا بگویم آنچه را باخته ام فراموش کرده ام.روزگاری از زندگی ام را به پای کسی گذاشتم
که دوستش میداشتم ولی او هیچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اینکه هرگز برایش اهمیتی ندارم،به او حق میدهم
شاید او هم مانند من یکی را دوست داشته است.حال از خود می پرسم او را برای همیشه دوست خواهم داشت؟افسوس؛افسوس....

که چنین نخواهد بود او را فراموش کرده ام!
من زمانی به خود نگریستم که دیگر سینه ام شکافته؛قلبم فشرده و روحم سپرده شده بود باید صبر میکردم تا زخم سینه ام
با نمک خوب شود. با قلبم چکار می کردم؟؟؟
برای گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت .چاره ای نداشتم نیمی از خاکستر قلب سوخته ام را به آب و نیمه دیگر را به خاک سپردم
و به یادم ماند که روحم روحم، روح من هیچ موقع هیچ وقت و هیچ زمانی از او جدا نشد.
یادگار او سوالی ست بی انتها! آیا صبر کنم بر او که بر من صبر نکرد؟؟؟


+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 23:45  توسط سحر افشار
|
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 20:37  توسط سحر افشار
|
بگید بباره بارون دلم هواشو کرده بگین تموم شدم من بگید که برنگرده
بهش بگین شکستم بهش بگید بریدم نه اون به من رسیدو نه من به اون رسیدم
برهنه زیر بارون خرابو در بو داغون از آدما فراری از عاشقا گریزون
بزار کسی نبینه غرور گریه هامو بزار کسی نفهمه غم تو خنده هامو
گاهی نداشتن دل به داشتنش می ارزه

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 13:11  توسط سحر افشار
|
یه زمانی خیلی سال پیش وقتی آدما ناراحت می شدن،یه چیزی از گوشه ی چشمشون مثله یه قطره میچکید
احساس قشنگی بود،ولی هیشکی اسمشو نمی دونست بعدن همه ی عاشقا جمع شدن اسم این قطررو گذاشتن اشک
اسم این احساسو گریه
گریه کن برای دردات گریه آواز جنونه

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 13:5  توسط سحر افشار
|
کاش به زمانی برگردم که تنها غم زندگیم شکستن نوک مدادم باشد

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 12:59  توسط سحر افشار
|
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 12:51  توسط سحر افشار
|
ستاره ها وقتی میشکنن میشن شهاب ،اما دلی که میشکنه میشه سوال بی جواب.....

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 23:3  توسط سحر افشار
|